خرید بک لینک
الان که دارم می نویسم روز سیزدهم فروردین و ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه شبه. این اولین پست من در سال نود و پنجه من اساسا روز سیزدهم فروردین و سی و یکم شهریور رو برای دانش آموزها، معلم ها و بخصوص دانشجویان گرانقدر ایام الحسره می دونم! دلیلش هم اینه که در این دو تاریخ، تقریبا همه این افراد در حال و هوای قیامت به سر می برند!! (همون یوم الحسره واقعی) اونهایی که در تعطیلات به یللی تللی پرداختند که وضعیتشون مشخصه ولی حتی اون عده قلیلی که از اوقات فراغتشون استفاده مفید کردند هم ناراحتن که چرا بیشتر استفاده نکردند...درست مثل قیامت:( این مقدمه لازم بود تا بتونم همه

برچسب: يوم الحسره,یوم الحسره چیست,یوم الحسره در قرآن,یوم الحسره یعنی چه,وانذرهم یوم الحسره,مسلسل یوم الحسره,آیه یوم الحسره, نویسنده: نیکی کوشکی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 6:43

با این حال که این روزا سرم خییییلی شلوغه و کارام رو هم تلمبار شده ولی دلم نیومد بیشتر از این فاصله بگیرم از نوشتن. چند وقتیه که با تجربیات جدید و جالبی دارم مواجه میشم. از بازدید های جورواجور از نمایشگاه مدارس مختلف تا انجام بزرگترین کار تیمی م تا به امروز. همه و همه ش برام همراهه با خاطرات خوب و بد. اخیرا تصمیم گرفتم خیییییلی نسبت به قبلم متفاوت فکر و عمل کنم. راستش از یه جور بودن خسته شدم. و خلاصه به قول یکی از دوستان قدیمی رفتم تو فاز ساختار شکنی. اون کار تیمی ای که درموردش گفتم، سنگ محک خیلی خوبی بود برای تشخیص سره از ناسره...یه هدف مشترک کمک کرد تا با ی

برچسب: نویسنده: نیکی کوشکی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 6:43

اتفاقی که ریشه این پسته حدود یک ماه پیش رخ افتاده... حالا چرا یک ماه بعد من دارم درموردش مینویسم...از یه طرف تنبلی و از طرف دیگه ناراحتی ای که بابتش داشتم و دلم می خواست خیلی ازش بگذره...! یکی از مسائلی که من هم مثل شما خییییلی بهش اهمیت میدم عزت نفسه...یعنی سر عزت نفسم خون می ریزم!خودم هم تمام تلاشم رو می کنم که گزک دست کسی ندم... ولی از طرفی یه خصلت ناخوبی دارم که البته همیشه هم بد نیست ولی گاهی از همین طریق باعث خدشه دار شدن عزت نفسم میشم و اون هم سهل انگاریه... اگر دنبال خدای سهل انگاری میگردید با نویسنده این وبلاگ تماس حاصل فرمایید!! البته سهل انگاری ای که من

برچسب: نویسنده: نیکی کوشکی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 6:43

امروز یعنی دوشنبه 28 تیر ماه، عازم سفری نیم روزی همراه گروه دوست داشتنی باکوما(باشگاه کودکان ماجراجو) شدم. جای همه دوستان، بخصوص استاد گرانقدر و شاگردانشون خالی این اردو حسابی بهم چسبید. با این حال که طبق معمول همه چیز یهویی شد و من تازه عصر روز یکشنبه فهمیدم قرعه به نامم افتاده و آمادگی قبلی نداشتم و تا پاسی از شب مشغول هماهنگی ها بودم، خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد و خیلی خوش گذشت. طبق قولی که به استاد گرانقدر دادم می خوام گزارشی از این سفر رو براتون بنویسم. و اما...شرح ماوقع...: ساعت 5 صبح از خواب بیدار و یک ساعت بعد تا یه مسیری با پدرم همراه شدم و پیه زود حر

برچسب: نویسنده: نیکی کوشکی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 6:43

امروز یه روز خاصه... خاص که میگم یعنی خاص هاااا.... حتی فونت و اسم این پست هم با بقیه پست هام متفاوته تا بیشتر بتونید نهایت این حاص بودن رو درک کنید... انقدررررررررر هیجان زده و خوشحال و خلاصه مخلوطی از حس های خووووبم که با وجود خستگی جسمی، دلم نیومد در اشتراک گذاری این همه انرژی خوب تنبلی و نوشتن این پست رو به روز دیگه ای ای موکول کنم. می تونم ادعا کنم امروز یکی از روزای بی تکرار عمرم رو تجربه کردم. حسی که تو قالب کلمات نمی گنجه و زبون از بیان حقیقتش قاصره. مثل وقتی که بخوای گلی که یه بوی بی مانند و رنگ بی همتا داره رو برای کسی که ندیدتش توصیف کنی. به همون اندا

برچسب: نویسنده: نیکی کوشکی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 6:43

تابستون داره نفسای آخرشو میزنه و «باز آمد بوی ماه مهر...» باید اعتراف کنم هنوز از تابستون سیر نشدم. با وجود گرمایی بودنم از داغی هوا هم خسته نشدم... وقتی به یاد صبحای سرد و تاریک و مسیر دور و پوشیدن اجباری لباس گرم که فقط خدا میدونه چقدر بدم میاذ، میفتم، این حس در من تقویت میشه!! آخه منه فروردینی رو چه به مهر... مهری که بیشتر ازش بوی بی مهری میاد... روزای طولانی و روشن و گرم و نم نم بارون رو چه به شبای سرد و خشن و یخبندون... آلو و گرمک و شلیل و هلو و گوجه سبز رو چه به میوه های خسته زمستون... اطلا آبله مرغون رو چه به آنفولانزا...؟!! میگن اونایی که نیمه اول سال بدنیا می

برچسب: نویسنده: نیکی کوشکی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 6:43

صفحه بندی